• صفحه اصلی
  • روانشناسی
  • هنری و فرهنگی
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • تماس با ما
  • درباره ما
یکشنبه 9 آذر 1404
گوهرملک
  • صفحه اصلی
  • روانشناسی
  • هنری و فرهنگی
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • تماس با ما
  • درباره ما
No Result
View All Result
گوهرملک
No Result
View All Result
خانه اجتماعی

شهید محمد خواجویی نژاد ( محمد عوض)

توسط younes
6 شهریور 1402
در اجتماعی
250 2
0
شهید محمد خواجویی نژاد ( محمد عوض)
491
اشتراک گذاری
1.4k
بازدید

شهید محمد خواجویی نژاد ( محمد عوض)

یکی از شهدای ملک آباد ،شهید محمد خواجویی نژاد فرزند عوض است .این شهید بزرگوار متولد شانزدهمین روز از بهار ۱۳۴۵ بود و هفده بهار از عمرش بیشتر  نگذشته بود که در دوم مهرماه ۱۳۶۲ به شهادت رسید .
برادرشهید  گوشه ای از زندگی محمد را برای من فرستاد.و بنا به وظیفه ام آن را برای علاقمندان به زندگی شهدا بازنویسی کردم.
شهدا به گردن همه ما حق دارند ک این کمترین کاری است که من می توانم برای شهدای شهرم انجام دهم .
محمد در شب جمعه و شب عید قربان به دنیا آمد .در ملک آباد نیز به مانند اکثر مناطق ایران مرسوم بود .فرزندی که عید قربان به دنیا بیاید حاجی صدا کنند .
و ما محمد را حاجی صدا می کردیم .
حاجی از وقتی که بدنیا آمد مریض احوال بود .و هر چی شیر می خورد بالا می آورد .
دهه چهل هم سیرجان امکانات پزشکی کمی داشت .و توصیه کردند حاجی رو به کرمان ببریم .
مقدمات سفر رو آماده کردیم و در آن سرمای سخت زمستان به سمت کرمان حرکت کردیم .در نزدیکی گدار ،اتوبوس بر اثر لغزندگی جاده ،واژگون شد .خدا را شکر هیچکدام از مسافران آسیبی ندیدند.و حاج محمد قصه ما نیز از این حادثه جان سالم بدر برد. تا بتواند در عنفوان جوانی سرباز دفاع از کشور عزیزمان ایران اسلامی شود.
مادر و حاجی ادامه مسیر گدار تا کرمان را با یک کامیون طی کردند ‌
به کرمان که رسیدیم نوزاد رو پیش دکتر اطفال بردیم .
دکتری مهربان و خوش اخلاق بود وکلی سر به سر محمد گذاشت .
محمد با اینکه بیمار بود اما بسیار زیبا و تپل بود . و در اولین نگاه همه را مجذوب خود می کرد.
دکتر بعد از معاینه گفت : برای ادامه درمان باید نوزاد یک هفته ای در کرمان بماند.
اما از آنجائیکه ما کرمان هیچکس رو نداشتیم و نمی توانستیم یک هفته در کرمان بمانیم  ‌از دکتر خواهش کردیم .نسخه رو بنویسد تا در سیرجان داروها را مصرف کند.و اگر حال حاجی خوب نشد دوباره او را به کرمان می آوریم .
دکتر با اکراه پذیرفت و ما نوزاد را به ملک آباد آوردیم.
به لطف خداوند  با مصرف داروها روز به روز حال محمد بهتر شد .البته چهار ماهی بیماری محمد طول کشید .
محمد به سرعت قد کشید و بزرگ شد .روز اول مدرسه باورمان نمی شد حاجی محمد همان نوزاد بیماری بود که برای سلامتیش کلی مادر به زحمت افتاد.
محمد تا کلاس ششم بیشتر مدرسه نرفت .و عاشق رفتن به جبهه بود.
عاشق  پاسداری از انقلاب بود و به پدرم گفت : من میخوام برای حفظ انقلاب به سپاه بروم .
پدرم نیز که از عشق و علاقه حاجی به جبهه و جنگ خبر داشت .بهش قول داد که  صبر کن برادر بزرگت از سربازی برگردد .بعد شما به جبهه برو.
محمد به احترام پدر سکوت کرد .و برای تمام شدن سربازی برادر بزرگتر روز شماری می کرد.
اما بیکار ننشست و عضو پایگاه مقاومت بسیج ملک آباد شد و در تمامی برنامه های بسیج همکاری می کرد.
حاجی در کنار کارهای بسیج ،کمک حال پدر نیز بود
من و برادر شهیدم حاجی مثل دو دوست بودیم ودر کنار بازی ها و شیطنت های  نوجوانی با هم به پدر در کارهای کشاورزی کمک می کردیم .
من و حاجی عصای دست پدر بودیم .گاهی برای بریدن یونجه با هم به صحرا می رفتیم .و آن روزها بهترین روزهای زندگی من بود که در کنار برادر از او درس عشق و محبت می آموختم .
با تمام شدن سربازی برادرم ،حاج محمد از خوشحالی سر از،پا نمی شناخت .با عجله مدارکش رو برداشت و برای اعزام به جبهه ثبت نام کرد.
حاجی آن روزها حال و هوایی دیگه داشت .گاهی به چهره اش نگاه می کردم .آرامشی عجیب رو در سیمای نورانی اش می دیدم .
حاجی هر روز بعد از نماز صبح ،با موتور سیکلتی که داشت برای خدمت در بسیج به سیرجان می رفت .
هیچ وقت ندیده بودم نماز صبحش قضا بشه ،گاهی مادرم از روی دلواپسی می گفت  حاجی بزار هوا روشن بشه بعد برو.
و حاجی می گفت : مادر باید به صبحگاه برسم .
حاجی عاشق خدمت در بسیج بود و حتی ماه مبارک رمضان ،در کنار خدمت صادقانه تمامی روزه هایش را می گرفت .و حتی تلاش و فعالیتش بیشتر می شد.
حاجی عصرها که از بسیج بر می گشت .در خدمت مادرم بود.لباس های کل بچه ها رو می شست  بعد حیاط خانه رو جارو می کرد .و وقتی که از انجام کارهای خانه مطمئن می شد .
به کمک پدر می شتافت و در کارهای کشاورزی به او کمک می کرد‌.
اکثر خانواده های روستایی در اوایل دهه شصت ،عیالوار بودند.اما حاجی تمام تلاشش را می کرد تا پدر و مادر در زیر بار مشکلات زندگی کمر خم نکنند.
حاجی فرشته ای بود که خداوند به پدر و مادر من هدیه داده بود.
گاهی که خسته و کوفته از بسیج می آمد. چون بچه کوچک توی خانه داشتیم. به پدرم می گفت من کجا نمازم را بخوانم !!
پدر به شوخی می گفت: اگه جای تمیز و طاهر می خواهی باید بری روی پشت بام ،
چون فقط اونجا تمیز است .و بعد دو نفری با عشق می خندیدند.
حاجی شاید می دانست که شهید میشه ،چون اخلاق و رفتارش عجیب بود.
به همه فامیل سر می زد .و اگه کاری داشتن ،انجام می داد.
به همسایگان خیلی احترام می گذاشت و اگر به کمک نیاز داشتند از هیچ کاری دریغ نمی کرد.
اما روزهای خوش ما با حاجی زیاد دوام نیاورد .چون حاج محمد ما قصد پرواز کرده بود.
یک روز به خانه آمد و گفت : جبهه نیرو لازم داره و من باید برای دفاع از کشورم و حفظ انقلاب به جبهه بروم .
پدرم در ابتدا قبول نمی کرد .
حاج محمد با مهربانی به پدرم گفت :
پدر احترام شما بر من واجب است .اما دفاع از اسلام و میهنم واجب تر ،اجازه بده بروم!!!
این شهید بزرگوار حتی برای شهادت هم به دنبال رضایت پدر و مادرش بود.و تا آنها راضی نشدند .قدم از قدم برنداشت .
بالاخره حاج محمد پدر را راضی کرد . باخوشحالی ساکش رو جمع کرد و بعد از خداحافظی به محل اعزام که جلوی مسجد امیر المومنین بود رفت .
مادرم که جدا شدن از جگر گوشه اش برایش سخت بود  برای بدرقه ،پشت سر او به سیرجان رفت .
وقتی حاج محمد چشمش به مادرم خورد :
با احترام دستان مادر را بوسید و گفت: اگه آمدی که مرا از رفتن به جبهه منصرف کنی ،بخدا قسم من تصمیم خودم را گرفته ام و هیچ کس نمی تواند مرا از رفتن باز دارد.
مادرم گفت: نه فرزندم ،اومدم بدرقه ات !!
وقتی آقا گفته جبهه به نیرو احتیاج داره،من چکاره هستم که مانع رفتن شیر مرد م شوم .
محمد از سیرجان به کرمان اعزام شدند
و چون نیروی زیادی از استان اعزام شده بود.انها رادر پادگان آموزشی شهید بهشتی نگه داشتند تا آموزش های تکمیلی را فرا بگیرند.
شهید محمد خواجویی نژاد
حاج محمد در دوران آموزش‌ توجه مربیان را به خودش جلب کرده بود .و فرمانده پادگان تاکید داشت این نیرو را در پادگان جهت آموزش دادن به بسیجی ها نگه داریم .
چهل روزی از آمدن محمد به پادگان شهید بهشتی می گذشت .
روز چهل و یکم اشرار مسلح به زاغه مهمات پادگان حمله می کنند و محمد مورد اصابت دو گلوله قرار می گیرد .
یک تیر به گردن و یک تیر به پای محمد می خورد.
بدلیل شدت جراحات و خونریزی شدید محمد از کرمان به اصفهان منتقل می شود .و بعد از یک روز محمد در اصفهان دعوت حق را لبیک می گوید و به شهادت می رسد
ماشاالله پور ملک آبادی ،دایی ام چون در سپاه خدمت می کرد از مجروح شدن محمد و اعزام او به اصفهان باخبر می شود.و به سرعت خودش را به اصفهان می رساند. اما با پیکر بی جان محمد روبه رو می شود.
بعد از چند روز پیکر مطهر شهید حاجی محمد رو به ملک آباد می آورند.و مردم قدر شناس این دیار ،تشییع جنازه باشکوهی برای این بسیجی مخلص می گیرند.و پیکر این شهید عزیز را از دو راهی محمد آباد تا گلزار شهدا تشعیع می کنند.شهید محمد خواجویی نژاد
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
سید محمد حسینی نژاد
مشتاق سیم آخر 
پیش نمایش

معارفه رئیس جدید فروشگاه های اتکا استان هرمزگان 

نوشته بعدی

تقویت و توسعه زیر ساخت ها در سازمان اتکا 

younes

younes

نوشته بعدی
تقویت و توسعه زیرساختها در اتکا 

تقویت و توسعه زیر ساخت ها در سازمان اتکا 

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • اخبار محبوب
  • نظرات
  • آخرین خبرها
تقویت و توسعه زیرساختها در اتکا 

تقویت و توسعه زیر ساخت ها در سازمان اتکا 

7
از ملک اباد تا خواجو شهر

از ملک اباد تا خواجو شهر

6
از گذشته های زید آباد

از گذشته های زید آباد

6
«خانه‌ی خاله»: کودکستانی فراتر از یک مهد کودک؛ پرورش نسلی توانمند و با اعتماد به نفس

«خانه‌ی خاله»: کودکستانی فراتر از یک مهد کودک؛ پرورش نسلی توانمند و با اعتماد به نفس

25 مرداد 1404
سرمایه‌گذاری کلان برای آینده سبز سیرجان

سرمایه‌گذاری کلان برای آینده سبز سیرجان

25 مرداد 1404

ضرورت تمرکز بر عملکرد و دوری از تخریب و حاشیه‌سازی

2 خرداد 1404

تمامی حقوق سایت گوهرملک محفوظ است

صفحات

  • صفحه اصلی
  • روانشناسی
  • هنری و فرهنگی
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • تماس با ما
  • درباره ما

ارتباط با ما

No Result
View All Result
  • صفحه اصلی
  • روانشناسی
  • هنری و فرهنگی
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • تماس با ما
  • درباره ما

تمامی حقوق سایت گوهرملک محفوظ است

Welcome Back!

OR

Login to your account below

Forgotten Password?

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Log In

Warning: array_sum() expects parameter 1 to be array, null given in /home/goharmal/public_html/wp-content/plugins/jnews-social-share/class.jnews-social-background-process.php on line 111